محمد تقي جعفري
468
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
« تا فرو خواند اين مؤذن آن اذان » دخترم گفت : اين بانگ زشت وناهنجار چيست كه من تا كنون در اين دير وكنشت نشنيده بودم دختر ديگرم به او گفت : اين بانگ اذان وشعار آن مؤمنين است كه تو مىخواهى به گروه آنان به پيوندى . دخترم باور نكرد و از ديگران پرسيد ، همه آنان همان جواب خواهرش را دادند . وقتى كه يقين كرد كه آن صداى زشت واقعا اذان مسلمانان است چهره اش زرد ودلش از اسلام سرد گشت ولذا . باز رستم من ز تشويش وعذاب دوش خوش خفتم در آن بىخوف خواب اين بود راحتى وآسايشى كه از اذان موذن شما نصيبم گشت و به پاداشش اين هديه را آوردهام . وقتى كه خود موذن را ديد ، هديه ها را به او تقديم نموده گفت : بگير كه تو نجات دهنده ودستگير من گشتى . من در مقابل احسان ونيكو كارى تو بندهء دايمى تو گشتهام . اگر در مال و ثروت منحصر به فرد بودم ، دهانت را از طلا پر مىكردم . آرى اى مؤمنان حرفهاى ايمان شما صورى ومجازى وراهزن ايمان جويان است ، چنان كه بانگ زشت آن موذن . اما از ايمان والاى بايزيد بسطامى حسرتها بدل وجان دارم كهاى كاش ذرهاى از ايمان او در جانم مىدرخشيد . ايمان بايزيد داد ايمان واقعى را مىدهد - « آفرينها بر چنين شاه فريد » چنان كه . . . اگر از ايمان بايزيد قطرهاى به دريا برود ، دريا در آن قطره غرق شود ، چنان كه يك ذره آتش مىتواند جنگلى را تباه بسازد . چونان خيالى در دل شاه با سپاه مىزند و تمام دشمنانش را در جنگ به تباهى مىكشد . آن چه كه در دل محمد صلى الله عليه وآله برافروخته بود ، ستارهء نورانى بود كه ظلمت كفر هر گبر وجحود را از بين برد . همين ستارهء ايمان اگر در دل كسى فروزان شود ، به امان واقعى مىرسد وكفرهاى ديگران جز به گمان وپندار به چيزى تكيه نمىكند . ايمان كه به شخصى روى مىآورد ، يقينا آن كفر محض كه درونش را فرا گرفته